عشقه منو باباش

شنيدن بهترين سمفونيه دنيا

سلام  خدايا چقدر بگم شكرت كه جبران نعمتتو بكنم؟ امروز ٢٧ خرداد رفتم سونو براي شنيدن بهترين سمفونيه دنيا هيچ صدايي زيبا تر از شنيدن صداي قلبت نبود جوجه ي من اون لحظه كه صداي قلب كوچولوتو شنيدم گريم گرفت براي همه منتظراي ني ني دعا كردم ني نيه نازم قلبت ١٤٠ تا در ديقه ميزد  دكتر گفت همه چي نرماله 😍 الهي شكر  ماماني  امروز شيش هفته و شيش روزه پيشمي  عاشقتم 😘   ...
25 خرداد 1394

خبر دادن به مامان جون اقا جون

يوهوووو... امروز ١٧ خرداد هستش ما تصميم گرفتيم شب به مامان جون و اقا جونت بگيم😊 ساعت ٨ شب بود بابايي زنگ زد به مامان جونت گفت ميايم اونجا كارت دارم . كه گفت شام بياين  ما هم بدو بدو اماده شديم و رفتيم شيريني فروشي  وقتي خريديمو راه افتاديم به مامان جون روحيت گفتم زنگ  بزن اخه اون قرار بود اول بگه زنگ زده بود مامان جون سر نماز بود 😊 ما هم تو ماشين پايين منتظر بوديم تا ماماني بگه  خلاصه زنگ زده بودو گفته بود  ما هم رفتيم بالا  واي مامان جون خيلي خيلي خوشحال بود  اقا جونم خوشحال بود تبريك گفت بهمون  مامان جون منو بابايي رو بوس كرد همش ...
18 خرداد 1394

ماجراي سونو گرافي اول

سلامي دوباره ... بهترين روزامو دارم سپري ميكنم به اميد خدا  بابايي خيلي عجله داشت كه مامان جونو عمه جونات زودتر بفهمن تو داري مياي دكترم ٢٣ وقت اولين سونو گرافيو داده بود كه ما با عجله ي بابايي ١٥ خرداد رفتيم سونو  واي خيلي استرسو هيجان داشتم جوجه ي من  نوبتم شد و رفتم داخل ساك حاملگيو نشونم داد و گفت زود اومدي  منم ناراحت شدم تازه جوابه سونو گرافيم نداد گفت برگه بيمت پشتش مهر نداره برو بده دكترت بزنه بعد بيا جوابو بگير ...  حالا منتظرم يكم بگزره تا ببينمت ماماني  زود خودتو به ما نشون بده 😍 ...
18 خرداد 1394

بهترين و قشنگ ترين روز زندگيمون

سلام  رسيديم به بهترين روز... روز سومه خرداد بود چون بي بي چك نداشتمو مهمونم داشتم و نميتونستم باباتو تنها بزارم نرفتم بي بي چك بخرم  به مامان جون گفتم برام بي بي چك بخره بياره كه شب برام اورد مهمون داشتيم ماماني گفت بزارم كه گفتم ميدونم منفيه اخه خيلي كار كرده بودمو شب بيمارستان مونده بودمو كلي كار... صبح ساعت ٦:٤٥ از خواب پريدم ياد بي بي چك افتادم رفتم كه بزارم ولي اميد نداشتم  تا گزاشتم فوري دو خط شد هي چشامو ميماليدم فكر ميكردم توهمه يني من مامان شدم؟؟؟؟ اصلا باورم نميشد دستام ميلرزيد رو ابرا بودم اومدم بيرون  بابات خواب بود بيدار شد گفت چي شده گ...
12 خرداد 1394

روزهاي زندگي

سلام  با نام خدا شروع ميكنم. خدايا شكرت واسه همه چي  از اونجا شروع ميكنم كه 5 سالو نيمه ازدواج كرده بوديم كه تصميم گرفتيم يه فرشته داشته باشيم تا به خونمون رنگ بده  ارديبهشت بود و مامان جون اينام رفتن مسافرت و خاله رويا موند پيشه ما . روز مبعث بود كه ما از خونه مامان جون داشتيم ميومديم  خونمون.بابايي رفت يه چيز بخره كه خبر اومد تصادف كرده خيلي ناراحت بودم ولي خدا رو شكر چيز جدي نبود  خلاصه مامانت هر شب مهمون داري ميكرد به بابايي ميرسيد خيلي ورجه وورجه كرد  ولي بابات خوب شد  و اومد اون روز شيرين .....   ...
12 خرداد 1394
1